تبليغاتX
ترانه های جدید ....دانلود کننننننننننننن


چی میبینی؟

هیچی؟.......... دوباره نگاه کن.

بازم هیچی؟ تو هیچی نوفهمی... این عکس خرزو خان بید دیگه.

 


 

 

میدونی اههمم که تو دستوشی میگی یعنی چی؟

یکم فکر کن؟

نمیدونی؟

بابا مخففه اینه دیگه : انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

 


 

 

فکر میکنی خیلی زررنگی؟

نه عزیزم.

زرنگ تو نیستی.زرنگ نوشابست که همه ازش لب میگیرن.زرنگ افتابست که همه رو دید میزنه.زرنگ زنبور عسله که همه چیزشو میخورن.

دیدی زرنگ تو نیستی؟

 


 

اسمتو گذاشتم گل ترسیدم یه روز پر پر بشی.اسمتو گذاشتم خورشید ترسیدم یه روز غروب کنی.اسمتو گذاشتم جونم تا اگه یه روز مردم عمرا توهم نباشی!!!

 


 

 

تو در قلب من جا داری.تو در رگهای من جاداری.رفتم دکتر گفت انگل داری!!!

 


 

 

یه لره میاد تهران میبینه همه استین کوتاه پوشیدن.میگه ای بابا پس اینا چه جوری دماغشو

 


 

اون چیه که زنا میدن مردا میخورن؟

.

.

.

چیه؟

.

بابا منفی نباش.خوب فحشه دیگه!!

 


 

 

ای یار من . ای پیر من . بشین به روی...

.

.

.

صندلی.

هان؟ اشتباه کردی که بازم.نه؟ قالب ادبی فوق غزل بود نه مثنوی.

 


 

هر کاری میکردن غضنفر رو از زیر اوار زلزله بیرون بیارن نمیگذاشته .فقط هی داد میزده من کاری نکردم به خدا فقط سیفونو کشیدم!!

 


 

 

جدید ترین محصول رانی:

شیر با تیکه های ممه.

 


وقتی اومدم چنان حالتو بگیرم که کیف کنی .چنان ابروتو میبرم که نتونی سرتو جلو فامیل بالا بیاری. کاری میکنم که از این به بعد پاهات بادیدن من شروع به ارزیدن کنه. هنوز منو نشناختی بچه سوسول؟

 

من قبض موبایلتم دیگه!!

 


 

 

غضنفر داشته فیلم سوپر نگاه میکرده که یهو زنش میرسه.هول میشه میگه خانوم جان بیا ببین با این فلسطینی ها چیکار میکنن؟؟

 


 

 

قزوینیه زنگ میزنه به دوست دخترش میگه من بیام پیشت.دوست دخترش میگه بیا اما کاری نمیتونی بکنیا.قزوینیه میگه چطور مگه پریودی؟ دختره میگه نه ولی بد جور اسهالم!!!!!

 


 

 

 

سلام خوبی ببخشید ولی 1سوال جنسی دارم که از کسی نمی تونم بپرسم فقط خودت می تونی کمکم کنی میخوام بدونم جنس شلوارت چیه؟

 


 

 

دعای اتصال به اینترنت فی الهنگام شلوغیه

 

الّلهم اتصلنا الاينترنت،الّلهم اعتني کانکشن في دنيا والاخرت،

انا نعوذبک من کلّه ويروس الخبيس الّلعين و الملعونيه و

انّا نعوذبک من الديسکانکشن في الدنيا والاخره

امين يا رب العالمين---------->كانكتينگ100

 


 

 

ازدواج ادم و هوا تو هیچ دفتری ثبت نشده.هیچ اخوندیم اونموقع نبوده که صیغه رو جاری کنی. خوب بدبخت هممون حروم زاده ایم دیگه!!!!!!!

 


 

 

 

مدتي مي شد که در آن شب تاريک پشت ديوار خانه شان قدم مي زد

و بيخبر بود از اينکه پسر خلاف همسايه مدتي است که او را زير نظر دارد

جوووون ، جيگرتو بخورم

عجب رون و سينه اي

پسر خلاف همسايه اينها را گفت و در يک چشم بر هم زدن پريد و او را سخت در آغوشش گرفت تا ببرد در جای خلوتي و به کام دل برسد

................و فردا همسايه پسرک ، تمام روز در به در دنبال چاقترين مرغش مي گشت

 


 

 

میدونی بزرگترین ارزوی یه جوجه تیغی چیه؟

اینه که حتی برای یه بار یکی دست نوازش رو سرش بکشه.

 


 

 

قزوینه به کون یه پسره دست میزنه. یارو هول میشه می گوزه.قزوینه یه نگاه میکنه میگه : خدا وکیلی همچین مالی بایدم یه دزدگیر داشته باشه.

 


 

میدونی فرق نخود با پس گردنی چیه؟ اولیه اگه بخوری میگوزی ، دومیو اگه بگوزی میخوری!!!!!

 


 

اخوند قزوینه میره تو یه دبستان پسرانه واسه سخنرانی.یه پسر مامانو میبینه.بهش میگه عزیزم تو که کون به این خوشگلی داری چرا نماز نمیخونی؟

 


از قزوینیه میپرسن اف .بی .آی یعنی چی؟

 

میگه: فدراسیون  بچه بازان ایران

 


 

 

به غضنفر می گن چی شد معتاد شدی؟

میگه با بچه ها قرار گذاشتیم روزهای تعطیل تفریحی یکم بکشیم .زد و امام مرد .دوهفته تعطیل شد.

 


 

 

دانش مندان به تازگی کشف کرده اند که:

کسانی که موقع ر..دن ، فکر میکنن .موقع فکر کردن میر..نن .

 


 

 

پلیس یه پسره رو با یه خانوم دستگیر میکنه.به پسره میگه: صیغست یا عقدیه پسره میگه : هیچکدوم، داداش نقدیه ، نقدیه!!

 


اگه توی قزوین با یه قزوینی قوی هیکل ، تو یه کوچه بنبست ، گیر کردی سه راه بیشتر نداری:

 

1.از خجالت اب شی بری توی زمین

2.از ترس دود شی بری توی هوا

3.دستاتو بزنی به دیوار و توکل کنی بر خدا

 


 

 

اخه بز، خر ، گوسفند ، الاغ ، میمون ، گورخر ، گاو ، بوزینه ، کنه،......... این همه حیوون . چرا شیر شد سلطان جنگل؟

 


به غضنفر میگن اگه اب نبود چی میشد؟

 

میگه اونوقت شنا یاد نمی گرفتیم بعد غرق میشدیم.

 

شهرداري قزوين تو پاركاش تابلو زده نوشته لطفا گل بچينيد 

 


 

یارو پا میشه میره حرم امام رضا، میگه امام رضا جان؟ تو با این همه طلا چرا آخه هشتم شدی؟

 


 

ميدوني رشتيا به بچه اولشون چي ميگن؟ مرحمتي دوستان! به بچه دوم چطور؟ دوستان مارو شرمنده كردن! به بچه سوم؟ دوستان ديگه شورشو درآوردن!

 


 

به یه یارو میگن یه حدیث بگو، میگه ابدو بدوووووو دووووو دووووو لا لااااااا، میگن این چه حدیثی بود؟ میگه این حدیث از حضرت علی اصغر روایت شده.



اصفهونيا رو از چهار تا چيز ميشه شناخت:
- همشون زيرشلواري آبي راه راه دارن
- هر قلوپ نوشابه كه مي‌خورن به شيشه نگاه مي‌كنن ببينن تا كجاش رفته
- جلوي در واميستن و به جاي اينكه بگن بفرمايين تو، ميگن حالا چرا نميان تو؟
- بستني ليواني كه مي‌خورن حتما درش رو مي‌ليسن

 

 


 

يه روز رشتيه با يه تركه با يه امريكاي با يه آباداني با يه مكزيكي با من تصميم گرفتيم  تو رو سر کار بزاریم که گذاشتیم .

 


 

قزوينيه ميره بيمارستان يه بچه رو تو الكل ميبينه ميگه خانم ببخشيد اين كون ترشي ها چند ؟!

 


 

عيد مبعث مبارك باد
انجمن رويت ماه اردبيل

 


 

آخوند و ميزارن داور بازي فوتبال
بازي شروع ميشه علي دايي يه شوت ميزنه ميره بيرون . آخوند ميگه گل تيم حريف ميگه آخه توپ رفت بيرون آخوند ميگه چون نيتش گل بود پس گل حساب ميشه

 


 

يه مرده تو رستوران غذاش و مي زاره روي ميز و مي ره دستشويي براي اينكه كسي به غذاش دست نزنه يه يادداشت مي زاره كنارش كه كسي به غذاي من دست نزنه زيرش هم امضا مي كنه قهرمان بوكس. بعد مياد مي بينه غذاش نيست و جاش يه يادداشته كه نوشته: من غذات و بردم. قهرمان دو !

 


 

تو قزوین پشت بچه ها نوشته :

با نگاهی به آینده درست مصرف کنیم

 



ميدونيد به فرمانده قزوين‌هاچي ميگن ارباب حلقه‌ها

 

 


 

يه بار يه تركه تويه يك عمليات تروريستي با كايت خودشو ميزنه به كاخ سفيد
امار كه ميگيرن ميبينن ۱۰۰ نفر كشته شدن

۹۹ نفر از خنده ۱ نفر هم خود تركه

 


 

رشتیه به زنش میگه خانم جون رئیس ادارم عوض شده.یک وقت از قبلیه رو دست نخوری

 


 

ترکه میره مکه مردم طواف میکردند و لبیک می گفتند
جو میگیرتش فریاد می زنه وای خدا کشته شد

 


 

شيطون اكس ميزنه
مردم رو به راه راست هدايت مي كنه

 


 

آخونده توي اتوبوس كنار راننده ميشينه شوخيش گل ميكنه به راننده
ميگه :
شما راننده ها كه هميشه تو جاده هستيد از كجا ميدونيد كه بچه هاتون از خودتونن
رانندهه ميگه ۲ سال صبر ميكنيم اگه شبيه خودمون شد كه هيچي وگرنه ميفرستيمشون حوزه علميه

 


 

مرد: قسم مي‌خوري كه منو به خاطر پولهايم دوست نداري؟ زن: هزارتومن بده تا قسم بخورم

 


 

چطوري مي شه گفت که تو يک پسر ايروني هستي:

اگر که شما فروشنده ماشين باشي و در آن واحد خواننده

اگر که پشت سر خانومت با مادرت غيبت کني

اگر که به کنسرت بري ولي هيچوقت خواننده را نبيني و همرا ه با نوشيدني توي کريدور بايستي و دختر ها رو ديد بزني

اگر که هيچوقت حلقه عروسيت رو به دست نداشته باشي

اگر روزي 5 بسته سيگار بکشي اما به همه بگي که سيگار نمي کشي

اگر که نوشيدني مورد علاقه تو ودکا باشه

اگر که حدود 35 سال سن داشته باشي اما روي سرت مو نباشه

اگر که هميشه برنامه تلويزيون هاي ايراني رو تماشا بکني اما هميشه از برنامه بد اونها گله داشته باشي

اگر که از کسي تقاضاي ازدواج کني و اونها بخوان بدونن که تو از خودت خونه داري

اگر همسرت رو طلاق دادي اما همچنان اجازه نمي دي که اون با کسي ديگه قرار بذاره

اکَر که در ايران مخ پزشکي هستي اما در خارج در چلو کبابي کار مي کني

اگر که 3 تا پيجر و 2 تا مبايل حمل مي کني ولي هيچ وقت کسي بهت زنگ نمي زنه

اگر که ادعا مي کني که پدرت بهترين دوست شاه بوده

اگر که خونه نداري و هنوز بي کاري اما بي .ام. و مي روني

اگر که مجبوري بيشتر از يکبار در روز اصلاح کني

اگر که در ايران يک قهرمان 4 ستاره بودي اما حالا در واشينگتون دي سي راننده تاکسي هستي

اگر که ازت سوال کنن where are you from

و تو جواب بدي که ايتاليايي اما همچنان توي دستت تسبيح داشته باشي

اگر که اسپاگتي با ماست داشته باشي اما با قاشق به جون ته ديگ بيفتي

اگر که توي توالت آفتابه داشته باشي و اگر نه يه بطري پلاستيکي کارش و به خوبي انجام مي ده

اگر که دوستاتو براي شام دعوت کني و پيتزا سفارش بدي ولي هنوز يه مقدار برنج اضافي دم کني

اگر که باور کني که هيچکس بهتر از ما نمي تونه کباب درست کنه

اگر که سگ داشته باشي اما اجازه ندي که داخل خونه بياد

اگه این مطلبو بخونی و بهت بر نخوره

 


 

يك بسيجي خونه خالي پيدا مي كنه
دوست دخترش رو میبره 3 ركعت نماز جماعت مي خونن

 


 

يه نفر ميره تو اردبيل از عابر بانك پول برداره ميبينه كه عكس كون نشون ميده
ميره پيش رييس بانك دادو هوار ميكنه
رييس ميگه آقا خوب راس ميگه ديگه
ميگه يعني چي آخه
ميگه : خوب پول نداره ميگه از كونم بيارم

 


 

به قزوينيه ميگن از چيا نميشه گذشت؟
ميگه از نون تازه از تنور در اومده و كون تازه از حموم در اومده

 

به غضنفرميگن چرا زنبورها گل ميخورن؟؟
ميگه خوب حتما دروازه بانيشون خوب نيست

 


 

سرگذشت يك پسر در دانشگاه قزوين

( ) سال اول

( . ) سال دوم

( o )سال سوم
( O) سال چهارم

خدا رحم كرد واسه فوق ليسانس ادامه نداد

 


 

به غضنفر ميگن با باقيش جمله بساز،
غضنفر ميگه:ما ديشب پيتزا خورديم!
ميگن: پس كو باقيش؟
غضنفر ميگه :باقيش تو يخچاله!!

 


 

ازغضنفر مي پرسن تو چرا جورابت اينجوريه؟يه لنگش آبيه يه لنگش قرمز ؟ ميگه نميدونم والله ، يه جفت ديگه هم همينطوري تو خونه دارم !!

 


 

غضنفر ميره مشهد جلوي حرم ميگه: يا امام علي! قربون لب تشنه‌ات، فداي دست بريده‌ات، پس كي ظهور ميكني؟ والا خسته شدم اينقدر اومدم قم!!

 


 

یه بچه تو قزوین گم میشه
پلیس میگه از یابنده تقاضا می شود امشب که هیچی

فردا بچه رو به ما بدهد
که ما پس فردا بدیم به خانوادش

 


 

تو آزمايش دي.ان.اي يه رشتي مشخص ميشه كه بچش ماله خودشه

برا حفظ آبرو تكذيب ميكنه !

 


 

به دوستش میگه : می خواستم دیپلم بگیرم، نذاشت غضنفر
می خواستم لیسانس بگیرم، نذاشت
می خواستم دکترامو بگیرم، نذاشت
دوستش بهش میگه : کی ؟
میگه : کون گــــــــــــــشادم

 


 

جوايز قرعه كشي بانك تجارت شعبه قزوين

نفر سوم :۱كودك
نفر دوم: ۳ كودك
نفر اول :كليد طلايي يك مهدكودك

 


 

رفيق رشتيه داشته نصيحتش مي‌كرده كه: بابا اين زن تو ديگه گندشو درآورده، هر روز دم خونتون ملت بيست متر صف كشيدن برن اينو بكنن! بابا ديگه بايد طلاقش بدي. رشتيه ميگه: اووو! طلاقش بدم خودم برم ته صف؟!



قزوينيه دنبال يه بچه ميكنه، آخر سر تو يه كوچه بن بست گيرش مياره، بهش ميگه: بالام جان! سه تا كار ميتوني بكني: اول اينكه بال در بياري پرواز كني، دوم اينكه آب بشي بري تو زمين، سوم اينكه دستات رو بگذاري رو زمين توكل به خدا كني!

 



به غضنفر ميگن فرق كچل با هواپيما چيه ؟

 

ميگه : كچل كه فرق نداره . هواپيما هم نكته انحرافيه !!!

 


 

چرا تركا دو دستی دست ميدن ؟

چون هنوز دست راست و چپشون رو نميدونن كدومه !!!

 


 

یارو ميره جبهه . نارنجك به خودش می بنده ميره زير تانك خودی !

رو سنگ قبرش می نويسن : حسين نفهميده !!!

 


 

تو ارديبل مانور ميذارن ... دشمن فرضی پيروز ميشه !!!

 


 

ملت به آمریکا پشت می کنن..قزوینی ها میرن اقامت دایم آمریکا می گیرن...

 


 

قزوينيه ميميره، اون دنيا به علت 70 سال بچه‌بازي مستمر ميندازنش قعر دوزخ، پيش اژدهاي دو سر! يك مدت ميگذره طبقه‌هاي ديگه جهنم هي صداي آه و اوه و داد و بيداد مي‌شنيدن. بالاخره دو سه تا از فرشته‌ها ميرن پيش رئيس جهنم ميگن: اين بيچاره گناه داره، بگذار از پيش اين اژدها بياريمش بيرون. اونم ميگه باشه. همچين كه در سلول قزوينيه رو باز مي‌كنن، اژدهاي مي‌زنه بيرون، حالا ندو كي بدو! فرشته‌ها بهش ميگن: ‌بابا خجالت بكش! آخه چرا داري در ميري؟ اژدهاي ميگه: بابا اين دهن منو سروريس كرده! الان دو ماهه گير داده كه: بالام‌ جان تو كه دو تا سر داري، پس اونيكي كانت كجاست؟

 


 

آخرین خبر در رشت : فرزندان تک پدر ار خدمت معاف شدند...

 


 

رشتيه نفس زنان مياد خونه، به زنش ميگه: خانم جان چه نشستي كه به هركي كه پنج تا بچه داشته باشه، يك پرايد مجاني ميدن! زنش ميگه: مرد مگه زده به سرت؟! ما كه سه تا بچه بيشتر نداريم! رشتيه ميگه: خانم جان، از شما چه پنهون...من دو تا بچه هم از صغرا خانوم، طبقه پاييني دارم! الان ميرم ميارمشون. خلاصه ميره دو تا بچه ها رو مياره، وقتي برميگرده ميبينه دو تا از بچه هاش نيستن. از زنش ميپرسه: خانم جان، ياسر و علي كجا رفتن؟ زنش ميگه: والله تو كه پايين بودي، هوشنگ خان اومد بچه هاشو برد!!!

 


 

فریدون اکس می ترکونه منفجر می شه!!!!!

 


 

یه یاکریم با یه مرغ عشق ازدواج میکنن بچه دار که مسشن اسم بچه شونو میزارن ******** کریم عشقی

 


 

اخه الاغ . گوساله.بزغاله.بوفالو.میمون.خر.......... این همه حیوون .چرا شیر سلطان جنگل؟

 


 

 قاضی ميشه غضنفر

بهش ميگن حكم كن، ميگه پيك !!!

 


 

فریدون تو خارج میره fast food
میگه
: give me a sandwich
یارو می پرسه: to go؟
فریدون میگه: نه پدرسگ تو نون



 

 

رشتيه شب ميخواسته بره دستشويي به زنش ميگه : خانم جان من به قربان تو بشم يه دقيقه اين جاي من رو نگه دار الان بر مي گردم .

 


 

دو تا ترك سر اينكه كدوم وسط بخوابن دعواشون ميشه.

 


 

قزوينيه تو بستر مرگ افتاده بوده، همه خانواده و دوست و آشنا دورش جمع مي‌شن، ميگن: حاج آقا، وصيتي نداري؟ قزوينيه با حال زار ميگه: بالام‌جان..اوهو...‍وصيت مي‌زنم...اوهو..اوهو... بعد ازمرگم...اوهو...جسدم رو بسوزونيد...ازش پودر بچه درست كنيد!
 

 


 

قزوينيه هفت جلد مثنوي مي‌نويسه به اسم خسرو و فرهاد!



غضنفر توي پارك يه دختره رو ميبينه و خيلي باهاش حال مي‌كنه. ميره جلو ميگه: خانوم ببخشين، اسم شما چيه؟ دختره با عشوه جواب ميده: عطر گل ياس، اسمم ثرياس! بعد ازغضنفر ميپرسه: اسم شما چيه؟ غضنفر يه فكري ميكنه، با ادا ميگه: بوي گوز خر، اسمم گضنفر!

 

 


 

رشتيه دخترشو ميبينه داره به يه پسره لب ميده، خيلي ناراحت ميشه، ‌به خودش ميگه: اين امروز لب ميده،‌ لابد فردا هم ميره سينما، ‌پس فردا هم لابد ميخواد سيگار بكشه!

 

آبادانيه ميگه: ديشب آبادان زلزله 11 ريشتري اومد. رفيقش ميگه: پس آبادان با خاك يكي شد؟ آبادانيه ميگه: به ولك، مگه بچه ها گذاشتن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

از قزوينيه مي پرسن بزرگترين سد دنيا كدومه؟
ميگه: شلوار لي!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

غضنفر مسافر كشی ميكرد . يه جا يه زنه بهش گفت : آقا ، ببخشيد ، كريمخان ميريد . غضنفر گفت : اه ، خوب معلومه ، اگه نميريد كه ميتركيد!!!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

تركه ميره جلو آينه خودشو ميبينه
با خودش ميگه خدايا من اين يارو رو كجا ديدم؟
بعد از يك ساعت فكر كردن ميگه:
آها... حالا يادم اومد هفته پيش تو سلمونی ديدمش

.

یه روز دوتا خلافکاره با هم ازداج می کنن بچشون می شه بسیجی. اگه گفتین چرا؟
منفی در منفی می شه مثبت.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ضد حال يعني چي؟


..


1- سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه
2- روز آخر خدمت سربازي اضافه خدمت بخوري
3- يك قدمي خط پايان مسابقه دو به زمين بيفتي و آخر بشي
4- درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه
5- ضد حال يعني اينكه اين مطلب رو از قبل خونده باشي.

 

جكهاي ملانصرالدين


 

ملا در بالاي منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضي است بلند شود. همه ي مردم بلند شدند جز يک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضي هستي؟ آن مرد گفت : نه ... ولي زنم دست و پامو شکسته نمي تونم بلند شم!


 


يك روز ملانصرالدين خرش را در جنگل گم مي كند. موقع گشتن به دنبال آن يك گورخر پيدا مي كند. به آن مي گويد: اي كلك لباس ورزشي پوشيدي تا نشناسمت!


 

لطيفه


 

مردي كه در و پنجره مي ساخت رفته بود خواستگاري، پدر عروس پرسيد : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ويندوز نصب مي کنم!!!


 

غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف مي گه : نه. از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟ اون يکي هم مي گه نه. بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن (پره هاي هلي کوپتر!)


 

يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي اندازه . خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه مي گه حالا تو گرگي!


 




 




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 7:45 عصر چهارشنبه 9/12/1385)
موضوعات:


 

 جوك...جك...لطيفه.........

جوک



 



      به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟



      اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!



     غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!



      پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"


 


              غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه!   


 


 مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!


             يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!


                 ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.


 


 ها، ها، ها ...!

غافلگيري
از شخصي مي پرسند «چرا قرص هايت را سر وقت نمي خوري؟»
پاسخ مي دهد: «مي خواهم ميكروب ها را غافلگير كنم.»
اشتباه

شخصي ميخي را برعكس به ديوار مي زد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه مي كني، اين ميخ براي ديوار روبه روست.»

دنياي گنجشكي
يك روز يك گنجشك با يك موتوري تصادف مي كند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!»

موهاي سفيد

پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي كني، يكي از موهايم سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»

 طرفداري
دو شكارچي با هم صحبت مي كردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟»
دومي: «با تفنگ شكارش مي كنم.»
اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»
دومي:« مي روم بالاي درخت.»
اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟»
دومي: «خب، پشت يك صخره پنهان مي شوم.»
اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومي:« توي گودالي دراز مي كشم.»
اولي: «اگر گودال هم نبود؟»
در اين موقع، شكارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش!  بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟!

 پشيماني
شبي ملانصرالدين خواب ديد كه كسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي كند كه ۱۰ دينار بدهد كه عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.»

 

لطيفه هاي ملا نصرالديني


علت جنگ


شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!


راه گم كرده


ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!


كندن بال مگس


ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را مي كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر  ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود!


عقل سالم 


 زن ملا به عقل خود خيلي مي نازيد و هميشه پيش شوهرش از خود تعريف مي كرد. روزي گفت: مردم راست گفته اند كه داراي عقل سالم و درستي هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به كار نمي بري به همين دليل سالم مانده است!


 


 
ها، ها، ها ...!

نصيحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

 موش مردگي
يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.

 در چشم پزشكي
پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»

 در كلاس درس
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»

 نشاني
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»

 فراموشي
مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟»
پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.»

 در كلاس رياضي
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.»

 
ها، ها، ها ...

 

تكرار تاريخ
پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»

آموزش
از مردي پرسيدند: «كباب را چطور مي پزند؟»
مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست كنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»

واي ...!
مشتري: « اين كت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»

آرزوي سلامتي
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

اسفناج
يك روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور كه خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نكند زنگ بزند!»

 

نسخه دكتر
بيمار:« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»
دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»

ها، ها، ها ...!


بيكاري
شخصي ساعتش كار نمي كرد. رفت گشت، برايش كار پيدا كرد.

در عكاسي
عكاس:«دوست داريد عكستان را چگونه بگيرم؟»
مشتري:«مجاني!»


به شرط چاقو
مردي بادكنك فروشي باز كرد، اما بعد ازمدتي ورشكست شد، چون بادكنك هايش را به شرط چاقو مي فروخت.
 
در كلاس فارسي
معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان كلاس تكليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع كلمه اي است؟
دانش آموز:« اجازه!  حرف اضافه.»


درسينما
اولي:«ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.»
دومي:«مي تواني حرفت را ثابت كني؟»
اولي:«بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.»


در كلاس زيست شناسي
معلم:« سعيد! دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»
سعيد:«قورباغه و برادرش.»


دروغگوها
اولي: «يك روز توپم را شوت كردم، رفت كره ماه، خورد توي سر يك نفر و برگشت.»
دومي: «عجب! پس آن توپي را كه خورد توي سرم تو شوت كرده بودي؟»


نظر يادتون نره!                   اين وبلاگ را به دوستانتان معرفي كنيد.


ها، ها، ها ...!


 

دزدي
صاحب خانه:« آي كمك، كمك! دزد!»
دزد:« داد نزن بابا! كمك لازم نيست،  من با خودم چند نفر آورده ام.»


 

استراحت
اولي:« از بس استراحت كردم، خسته شدم.»
دومي:« خب يك كم استراحت كن.»


 

نقاش تنبل
اولي:« چه نقاشي قشنگي! اما معلوم نيست طلوع آفتاب را نشان مي دهد يا غروب آن را.»
دومي:« نگران نباش. من مي دانم غروب آفتاب است. اين نقاش هيچ وقتي زودتر از ۱۲ ظهر از خواب بيدار نمي شود.»


 

جملات كوچك به سبك انسان هاي بزرگ!!!


 

* دريا براي صرفه جويي در آب، كمتر موج مي فرستد.
* روزگار غريبي است. يكي در آبپاش گلاب دارد و يكي در گلاب پاش آب هم ندارد!
* فكرهايم تابعيت مغزم را از دست دادند.
* ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم.
* سيب به درخت چسبيده، به قانون نيوتن دهن كجي مي كند.
* از دودلي خسته شده بودم، يكي از آنها را يدكي نگه داشتم.
* زنبور تنها پزشكي است كه بدون معاينه به مريض آمپول مي زند.


 

خارج از متن


 


 

دزدي عمر
از كسي پرسيدند:« چند سال
داري؟»
گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! »
رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس  پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!»
مولوي، « مثنوي »
سكوت
در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.
معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»
گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است.»
محمد عوفي،« جوامع الحكايات»


 

جملات كوچك به سبك انسانهاي بزرگ!


 

غروب از قايم‏باشك شب و روز خسته شد.


 

براي اينكه آدم خوش‏بيني شود، بيني‏اش را عمل كرد.


 

نگاهش آن‏قدر يخ بود كه وقتي نگاهم كرد، از شدت سرما لرزيدم.


 

در روز باراني چتر الگوي فداكاري است.


 

ضبط از صداي بلند نوار سردرد گرفت.


 

عكس توقف زمان است.


 

آسمان به زمين آمد ديد خبري نيست.


 

 آلبالو گران بود، چشمانش انگور مي‏چيد.


 

 هر لقمه‏اي را كه فرو ميدهم، معده‏ام فرياد مي‏زند: خوش آمدي!


 

 وقتي مي‏خواهم حرف پنهاني بزنم، گوش‏هايم را مي‏گيرم.


 

 براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم.


 

 لطيفه هاي از آب گذشته!!!


 

 در اتوبوس
اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي كه پهلويش ايستاده بود، گفت آقا! ممكن است هل ندهيد!
مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي كشم.


 

در استخر
فيلي در استخري شنا مي كرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون كارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.


 

چشم نخوردن
جلال:  سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين كه ما دانش آموزان چشم نخوريم!


 

عينك دودي


 

روزي مردي با عينك دودي كنار دريا مي رود و مي گويد:    چقدر نوشابه سياه!


 

ها ها ها ...!    


 

 


 

شيوه مطالعه
اولي:« كتابي را كه بهت دادم خواندي؟»
دومي: «بله، آخرش خيلي خوب بود.»
اولي:« اولش چه طور بود؟»
دومي: «هنوز اولش را نخوانده ام.»


 

 


 

تاريخ سيب زميني
معلم به دانش آموز:« بگو ببينم! سيب زميني از كجا پيدا شد؟»
دانش آموز:« از زماني كه اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»


 

 


 

آرزو
سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه كسي بودي؟»
خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»
سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»
خسرو جواب مي دهد: «براي اين كه دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»


 

قوه بينايي
اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»
دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام كه عينك زده باشد.»


 

 


 

در كلاس رياضي
معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »



 

ها ها ها...!


 


 

آرزوي بهبود
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و احوالش را پرسيد. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد مي كند.»
آن شخص گفت: «ناراحت نباش، اميدوارم آن هم به زودي قطع شود!»


 

علت
پسر از مادرش پرسيد: «مادر جان!  توي اين شيشه روغن موي سر بود؟»
مادر با خونسردي جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مايع.»
پسر با وحشت گفت: «حالا فهميدم چرا هر كاري مي كنم، نمي توانم كلاهم را از سرم بردارم!»


 

 


 

راه حل
اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه كار كنم؟»
دومي: «هلش بده، بگذار كانال دو.»

شكار شير
اولي: «يك روز به يك شير حمله كردم و دمش را بريدم.»
دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟»
اولي:« آخر قبل از من، يك نفر ديگر سرش را بريده بود. »
 
توصيه مادرها
مادر: «پسرم!  باز هم كه با اميد دعوا كرده اي!  مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا ۵۰ بشمار تا عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟»
پسر:« بله مادر جان!  گفته بوديد، اما مادر اميد به او گفته بود كه فقط تا ۳۰ بشمارد!»


 

 


 

حادثه
يك روز يك نفر از كنار ديوار مي گذرد، يك كاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و كاغذ را باز مي كنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر.

قصه تكراري
روزي روباهي مي رود پيش كلاغي و مي گويد:« به به. عجب دمي، عجب پايي!»
كلاغ با خونسردي مي گويد:
« كجاي كاري بابا! من خودم دوم راهنمايي ام.»


 

بي سوادي
پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش  مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»


 

خبر بد
پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي »
پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت كه از اين به بد هر كسي مسأله رياضي را غلط حل كند ، تنبيه
مي شود»


 

ها ها ها.....


 

غربت
يك نفر مي خواهد برود خارج و با خودش سه كيلو قند مي برد. از او مي پرسند:« اينها را كجا مي بري؟»
مي گويد:« آخر شنيده ام غربت تلخ است.»


 

احوال پرسي
اولي: «حالت چه طور است؟»
دومي:« خوب است. تازه موكتش كرده ام.»


 

وارونه
فردي ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»


 

لاف زني
روزي يك شخص لاف زن با يك آدم قوي هيكل دعوايش مي شود. قبل از هر حركت لاف زن، مرد قوي هيكل چند تا مشت به او مي زند و پرتش مي كند. آدم لاف زن در حالي كه نفسش بالا نمي آيد، به جمعيتي كه مشغول تماشا هستند مي گويد: «شما مي گوييد چه كارش كنم؟»


 

مسابقه فوتبال
ناظم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب يك مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه كشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»

در كلاس علوم
معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»


 

راننده ناشي
شخصي كه تازه ماشين خريده بود به تعميرگاهي رفت و به مكانيك گفت: «آقا، لطفاً ببينيد اين ماشين چه اشكالي دارد كه مدام به درو ديوار مي خورد.»


نظر يادتون نره!!!!



 

هاهاها...!!!


 

دست پخت
از يك نفر كه با پا غذا درست مي كرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي كني؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»


 

در تيمارستان
رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»


 

در كلاس رياضيات
معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»


 

خواب
اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»
دومي: «مي خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»


 

علت طاسي
اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد كلاه گيسم را برد!»


 

در كلاس علوم
معلم:« حامد!  توضيح بده كه سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا!  با پرداخت مقداري پول!»


 

نصف پرتقال
معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل خوردن نيست.»

يك سايت توپ!

ها، ها، ها ...!


 

آرزوي كودكي
اولي: تا به حال به هيچ كدام از آرزوهاي دوران كودكي ات رسيده اي؟
دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم!


 

اسب
اسب كشاورزي را دزد برده بود. يكي گفت: «تقصير خودت بود كه اسب را خوب نبستي.»
ديگري گفت: «تقصير پسرت بود كه در طويله را باز گذاشته بود.»
كشاورز گفت: «همه تقصيرها از ماست. دزد بيچاره هيچ گناهي ندارد!»


 

پوست موز
يك نفر پوست موزي روي زمين مي بيند و مي گويد: «اي واي! باز هم بايد بيفتيم!»


 

آرزوها
يك روز به يك نفر مي گويند: «سه تا آرزو كن.»
- اول يك ماشين پژو ۲۰۶ پيدا كنم؛ بعد يك ۲۰۶ ديگر پيدا كنم؛ سومين آرزويم هم اين است كه يك ۲۰۶ پيدا كنم.
- چرا هر سه تا آرزويت يكي بود؟
- براي اين كه اين سه تا را بفروشم و يك ماكسيما بخرم.


 

امتحان تاريخ
معلم تاريخ: آهاي! تو كه با آن قد بلندت ته كلاس ايستاده اي و بر و بر من را نگاه مي كني، بگو اسكندر مقدوني كه بود.
- نمي دانم.
- چه كسي ناصر الدين شاه را كشت؟
- نمي دانم.
- پس با اين وضع چطور مي خواهي امتحان تاريخ بدهي؟
- من كه نمي خواهم امتحان بدهم. آمده ام بخاري كلاس را تعمير كنم.


 



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط dj محمد حسن |